من اگر روح پريشان دارم
من اگر روح پريشان دارم
من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازي دوران دارم
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
در غمستان نفسگير، اگر
نفسم ميگيرد
آرزو در دل من
متولد نشده، مي ميرد
يا اگر دست زمان درازاي هر نفس
جان مرا ميگيرد
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
من اگر پشت خودم پنهانم
من اگر خسته ترين انسانم
به وفاي همه بي ايمانم
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم

جرعه ای آسایش
همیشه گمان می کردم اگر در این حالت احساسی باشم شعر بیشتر از قبل سرازیر می شود آنقدر که حتی نتوانم بنویسم شان.اما حالا شعر هم از من ساده سراغی نمی گیرد.
آیا این زنگ خطری نیست که همه چیز ی سراب است.همه چیزی که برایش به آب و آتش می زنیم.همه چیزی که آرامش را سایه را شادی را در آنها می جوییم؟
می ترسم .از رسیدن و هم از نرسیدن.که گفته اند عشق مقصد نیست مسیر است ،راهی ست که گام در آن می نهی.
اگر حتی راه هم سراب باشد چه؟کسی میداند درمان سراب زدگی چیست؟کجاست؟
اصلاکجاست؟
کجاست؟!!!
جرعه ای آسایش
ناگهان چقدر زود دیر می شود!
حرفهای ما هنوز نا تمام
تا نگاه می کنی وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود
آه ای دریغ و درد
ناگهان چقدر زود دیر می شود!
از کوچه بی کسی ما عبور کن...

حرفي بزن
به سمت نگاه غريب ما
از کوچههاي بيکسي ما
عبور کن
بی تو

مسلخ عشق

آرزو...

دوست دارم دلم را با عاشقی آشنا کنم
دوست دارم فقط تو رو صدا کنم
دوست دارم یه روز خدای مهربون
گره عشق دلم رو باز کنه
ما دو تا پرستو رو تو هوای عاشقی رها کنه
دوست دارم سبد سبد ستاره ها رو بچینم
آسمون عشق تو ستاره بارون ببینم
تو پر از ستاره ای
تو ضمیر عاشقونه ای
تو پر از اشاره ای
تو شکفتن گلی
تو شکوه دفتر تفضلی
دوست دارم دلم را با عاشقی آشنا کنم
دوست دارم فقط تو رو صدا کنم
دوست دارم یه روز خدای مهربون
گره عشق دلم را باز کنه
ما دوتا پرستو رو تو هوای عاشقی رها کنه
دوست دارم دلم را با عاشقی آشنا کنم
دوست دارم فقط تو رو نگاه کنم
تو کیستی ای ...
سکوت...
سلام
..........
روزگار
باید امروز قلم برداریم
وبه پیشانی شب
بنویسیم:سحر در راه است.
باید از چشمه نور
قلم حافظه را پر بکنیم
روی دیوار غروب
یادگاری بنویسیم:طلوعی دیگر